تبليغاتX
ماسه و کف

ماسه و کف

تو باش در دل پاییز غم بهار من امشب

من و کنسرت

وقتی سوار ماشین می شم دیگه خواب از سرم پریده، شالمو باز میکنم تا موهای ژل و تافت خوردم یه کم هوا بخوره، بر خلاف اون غروب شلوغ و گرم و شرجی! خیابونا خلوت و هوا خنکه. می خوام رکورد کشف حجابو بشکنم  از برج میلاد تا مالک اشتر... نه شکسته نمی شه خیلی زود می رسیم.

وقتی چهارشنبه شب فهمیدم علیرضا قربانی عزیز کنسرت داره چند تا احساس متضاد و با هم تجربه کردم، خشم، نگرانی، حسرت... خشم و حسرت برای اینکه چرا زودتر متوجه نشدم و هیچ کسی نبوده بهم بگه و نگران از این که مبادا بلیت گیرم نیاد.

سریع رفتم سایت برای خرید بلیت و خوشبختانه تونستم بلیت بگیرم. با اینکه تقویم برداشته بودم و تاریخا رو چک کردم تا فردا ظهرش فکر می کردم برای 2 هفته بعد بلیت گرفتم. پنج شنبه دیدم که بعــله کنسرت تویه همین 3 روز برگزار می شه و منم شنبه شب باید تهران باشم. اشکالی نداشت هر جورشده بود باید می رفتم.

شنبه ظهر راه افتادیم. تو راه اونقدر متوجه گرمای هوا نشدم که خود تهران. خیابونا شلوغ، هوا گرم و حتی شرجی! به نظرم هوای قشم خیلی بهتر بود. در عجبم که مردم تهران تو این هوا و فضا چطور زندگی می کنند. فکر میکنم نایین و اصفهان چه بهشتیه برای ما.

برخلاف قبل از افطار که از شلوغی سرسام میگیری بعدش خیابونا اونقدر خلوت می شه که 10 دقیقه ای می رسیم. دوربینو تو کیف دستی مشکیم گذاشتم. مجبور شدم این کیفو بردارم چون دوربین فقط تو این جا می شد. رنگش اصلا با لباسام هماهنگ نیست ولی خب چاره ای نیست. گاهی آدم باید از بعضی خواسته هاش بگذره  قضیه همون خدا و خرماست.

از دور چند تا عکس از سالن همایشها می گیرم. وقتی می خوام وارد شم تفکیک جنسیتی کاملا رعایت میشه، آقایون جدا، خانوما جدا .

 وای خدااااااااااااااااااااا کیفمو باید بذارم رو این ریلا؛ اسمش چیه؟ نمی دونم، بابا مگه چه خبره، انگاری قراره بمبی اسلحه ای چیزی داشته باشیم. خب به سلامتی صدای بوق بوق این دستگاه لعنتی در میاد. یکی از خانوما رفته صاف دستشو گذاشته روی کیف من و منتظره. بهش میگم دوربینو نگه میدارید؟ میگه حالا تا ببینم دوربینش چی هست. دوربینو که میبینه میگه بعله باید بمونه پیش ما و میبره میذاره تو یکی از این صندوق اماناتا. یه کارت بی ریخت به جای دوربین به اون ماهی بهم میده .

تو سالن که نشستیم با خودم فکر میکنم به هر حال می تونم یه گوشه هایی رو با گوشی ضبط کنم که خب چند دقیقه بعد می فهمم چه امید واهی بوده گوشی حتی اونقدر شارژ نداره که روشن بشه.

جامون نسبت به کنسرت مدار صفر درجه یه کم بدتره، جلوتر هستیم ولی یه کم گوشه ایم. 2 سال قبل دقیقا وسط، روبروی علیرضا قربانی و بردیا کیارس بودیم؛ اونقدر که من با خودم فکر میکردم فقط برای ما میخونن.

قبل از شروع کنسرت هوشنگ ظریف عزیزو می بینم. میرم که ازش امضا بگیرم. چه سرزنده و شوخ و شنگ، چه ماه. عاشق پیرمردای این مدلی ام؛ وقتی که امضای مجی دو م یزنه خودکار و محکمتر فشار می ده روی کاغذ و پررنگ تر می شه. میگم استاد برای آقایون پارتی بازی میکنید؟ میگه خب بالاخره دیگه آقایونن دیگه! و میخنده. ای بابا میخواد دفترچه کنسرتو که برام امضا کرده ازم بگیره میگه مال من پیش شماست؟ اونی که توی دست خودشه بش نشون م یدم و میگم استاد با زحمت اومدم ازتون امضا بگیرم می خواید پس بگیرید؟ همه میزنن زیر خنده. خودکارم پیشش جا می مونه و برای امضا گرفتن از بقیه باید دست به دامن خودکار دیگران بشم. ( اگه میگید چه عقده ای رفته امضا بگیره راستشو بگم حرفتون برام مهم نیست این که بقیه راجبه کارایی که من دوست دارم انجام بدم و لذت میبرم ازشون چه فکری میکنن اصلا برام مهم نیست، من دوست داشتم عکس و امضاشونو داشته باشم؛ می خوام سالهای بعد خاطرات شیرینمو با اینا زنده کنم.)

دارن سازا رو کوک می کنن، همه جا ساکته، ناگهان صدای یه بچه همه رو از جا می پرونه، مثل اینه که داره جواب نوازنده ها رو می ده. همه می خندن همهمه می پیچه تو سالن.  خود نوازنده ها هم خندشون گرفته.

اجرای آهنگ ها عالیه، موسیقی، صدای قربانی، همه چیز.

رفت و آمدای روی سنم خیلی کم شده یعنی اصلا نیست. برخلاف کنسرت مدار صفر درجه. مشخصه که رجب پور، مدیر ترانه شرقی با تجربه تر شده. مهمانهای ویژه هم دیر یا زود میرسن. محسن آرمین و خانوادشو می بینم. هدایتی ( مالک استیل آذین) هم میاد با یک سبد گل بزرگ که می ذارن روی سن.

ویولون زنا برام خیلی جالبن. درست قبل از اینکه شروع کنن همگی یه جابجایی کوچیک رو صندلیاشون دارن. خیلی بامزس. همه با هم ولی مشخصه که ناخودآگاه.

وقتی که ای ایران رو میخونه همه ایستادن. همه سالن. کاش همیشه برای ایران روی پا می ایستادیم... .

خیلی خوابم میاد. مثل اینه که سالهاست نخوابیدم. تنفس وسط دو بخش کنسرتو کامل می خوابم. عجیب نیست صبح تا حالا 4 تا استامینوفن کدیین خوردم. ولی بازم این سر لعنتی درد میکنه. تنها کاری که این کدیینا کردن غرق خواب کردنِ منه. نمی خوابم ولی سرمو به صندلی تکیه میدم و چشامو گاهی می بندم شاید این سردرد لعنتی آروم بشه.

کنسرت تموم میشه. همه ایستاده دست می زنیم و منتظر که برگردن. اول بردیا کیارس میاد و بعد علیرضا قربانی. بازم ای ایرانو میخونن. حالا ما هم فریاد می زنیم. بردیا کیارس یه لحظه نوازنده ها رو رهبری میکنه و بعد ما رو. مشتاشو گره کرده رو به ما و فریاد میزنه، ما هم، عاشقشم.

سریع از سالن بیرون میام که دوربینو بگیرم. میدونم باید برم طبقه پایین و منتظر باشم علیرضا قربانی بیاد. مثل 2 سال قبل که شانس آوردیم اون لحظه اونجا بودیم و دیدیمش.

پایین منتظریم. محسن آرمین رد میشه حتی فرصت نمیکنم عکس بگیرم. افشین یدالهی و فردین خلعتبری هم میان. بالاخره نگهبانا رو راضی میکنیم بریم دم در اتاق مهمانان ویژه.

پدرام فریوسفی بیرونه. برخلاف ظاهرش که جدی و سنگی به نطر میرسه خیلی بامزه و باحاله. سبیلاشم با حاله. از اون سبیلایی که مردا هم عاشقش میشن .

خلاصه اونجا کلی عکس و امضا میگیریم. از علیرضا قربانی میپرسم پس کی با گروه اشتیاق کنسرت میذاره و امیدوارم میکنه بهار آینده.

عکسایی که خودم گرفتم خوب شدن ولی عکسایی که دادم بقیه ازمون بگیرن افتضاحه. یادم باشه هر جا میرم یه عکاس خوب با خودم ببرم. یکی از خانوما که اونجاست میگه این پاپاراتزیه از همه عکس میگیره. علی فروتن هم هست، یکی از فیتیله ای ها. به علیرضا قربانی میگه همه آهنگاشو داره. با خودم فکر میکنم هر کسی نداشته باشه نصف عمرش برفناست. ( البته با احترام به همه سلیقه ها و انتخاب ها)

کنسرتی که ساعت 9:30 باید شروع میشد 10:15 شروع شد و تا 12:30 یا کمی بیشتر ادامه داشت. پروسه عکس و امضا گرفتنم یک ساعتی طول کشید.

ساعت 3 بود که خوابیدم. قبلش عکسا رو دیدم و دچار افسردگی حاد شدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 16:30  توسط عسل و عشاق  | 

آدم غریبه

وقتی بهش فکر می کنم نا امید می شم از خودم، از همه آدمایی که می شناسم و نمی شناسم؛ با اینکه اشک تو چشام جمع شده می دونم اونقدر فداکار، مهربون یا آسمونی نیستم که بخوام کار مهمی برای کسی انجام بدم؛ که بخوام باری از روی دوش کسی بردارم.
حرفی که زد مدام توی گوشم زنگ می زنه " آدم ... همه جا غریبه ".
گفت آدم چی؟ آدم غریبه همه جا غریبه؟ نه این نبود شایدم همین بود...
حدود 1 ساعت قبلش یکی از آشناها اومد و گفت کارشو راه بندازم. گفت مشکل داره؛ شوهرش دیالیزیه و از روستاشون اومدن شهر ما تو یه خونه اجاره ای؛ بدون هیچ منبع درآمدی؛ گفت 1 دختر داره، 6 ساله ازدواج کرده، شوهرش خوب بوده اما حالا یهو عوش شده به قول اون از این رو به اون رو؛ دیشب اونقدر دختره رو زده که بردنش بیمارستان.
منتظر بودم ببینمش. وقتی اومد با نوه ش بود. گفتم بشینه.
- یک ساعته نشستم.
همینجا بود که گفت: " آدم غریبه همه جا غریبه " و بعد اشکهاش سرازیر شد... .
الان تو راهم، همشهری داستان می خونم ولی نمی تونم فراموش کنم. یک خط و اشکهاش یک صفحه و صداش " آدم غریبه... "
یه صحنه خنده دارو برای همراهم تعریف می کنم شاید یادم بره شاید چشمه این اشکها که هر لحظه ممکنه سرازیر بشن خشک شه. یک لحظه می خندیم ولی هنوز چشمهام اشک آلودن.
نمی دونم چند روز دیگه فراموشش می کنم، چه چیزهای بدتری باید ببینیم تا شاید این غم کمی سبک شه. دلم می خواد گریه کنم. باید این بغضو بشکنم، کاش تنها نبودم... .
دوست ندارم بپرسند این اشکها چرا سرازیر می شن؛ دلم نمی خواد شرح رنجها و غمهای دیگرانو بیان کنم درست مثل کسی که خبر مرگ عزیزی رو میده... .
2 خرداد 1390
16:45
فردا روز مادره

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:31  توسط عسل و عشاق  | 

به نام خدا انا لله و انا الیه راجعون ما همه از خداییم و به او باز میگردیم، با درود بر مهندس میرحسین موسوی رییس جمهور منتخب ملت ایران در انتخابات سال 1388 که برای احقاق حقوق مردم تسلیم مستبدین نشد و به زیر پرچم خود فروختگان نرفت و اکنون در بند استبداد و دژخیمان به ظاهر ایرانیانی به سر میبرد که هیچگونه ارزشی برای ایرانیان قایل نیستند و همچنین با درود فراوان به خانواده ی موسوی که در راه مبارزه برای آزادی مردم ایران از گزندهای گوناگون بی نصیب نمانده اند. ما وبلاگ نویسان سبز که با امکانات حداقلی خودمان و به درجات گوناگون در پی بیانیه ی شما مبنی بر گسترش آگاهی شروع به فعالیت و خبر رسانی و گهگاهی تحلیل و رایزنی در مورد مسایل خبری پرداخته ایم و همچنین در این راه برخی از ما از گزند نیروهای خود فروخته ی حکومتی هم بی نصیب نبوده ایم، درگذشت پدر گرامیتان مرحوم سید میراسماعیل موسوی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض مینماییم و از خداوند منان برای آن مرحوم طلب آمرزش و برای شما طول عمر با عزت روز افزون را طلب می کنیم. میرحسین عزیز! همه می دانیم که استبداد پایدار نخواهد بود و ما همگی تا روزی که ایران و ایرانی طعم آزادی را بچشد و خود را از بند خود فروختگان و دورویان رها ببیند پشتیبان شما هستیم و بدانید که رسالت ما هیچ چیزی بجز رسیدن به نقطه ی سرافرازی ایران و ایرانی نیست و همینجا اعلام می کنیم که با تمام وجود به کار خود ادامه خواهیم داد و همچنین صمیمانه صبر و استقامت شما را در مقابل سختی های موجود می ستاییم و بر خود می بالیم که در انتخاب خود اشتباه نکرده ایم.

جمعی از وبلاگنویسان سبز

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 10:15  توسط عسل و عشاق  | 

من یک انسانم قبل از هر چیز

اگر به خانه ي من آمدي

برايم مداد بياور

مداد سياه

مي خواهم روي چهره ام خط بکشم

تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم،

يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!

يک مداد پاک کن بده براي محو لبها

نمي خواهم کسي به هواي سرخيشان،

سياهم کند!

يک بيلچه،

تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم

شخم بزنم وجودم را

بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يک تيغ بده؛

موهايم را از ته بتراشم

سرم هوايي بخورد

و بي واسطه روسري کمي بيانديشم

نخ و سوزن هم بده،

براي زبانم مي خواهم

بدوزمش به سق

اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود

مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم!

پودر رختشويي هم لازم دارم

براي شستشوي مغزي

مغزم را که شستم،

پهن کنم روي بند

تا آرمانهايم را باد با خود ببرد

به آنجايي که عرب ني انداخت.

مي داني که؟

بايد واقع بين بود!

صدا خفه کن هم اگر گير آوردي بگيرمي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،

برچسب ف/ا/ح/ش/ه مي زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

يک کپي از هويتم را هم مي خواهم

براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشا د،

فحش و تحقير تقديمم مي کنند!

تو را به خدا

اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند

برايم بخر

تا در غذا بريزم

ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولي برايت ماند

برايم يک پلاکارد بخر

به شکل گردنبند

بياويزم به گردنم

و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يک انسانم ".

"من هنوز يک انسانم"

"من هر روز يک انسانم

متاسفانه نمی دونم شعر از کیه

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:48  توسط عسل و عشاق  | 

برای راضیه آرزوهای مدفون شده در خاک

افتاد
آنسان که برگ
آن اتّفاق زرد
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
آن اتّفاق سرد
می افتد

امّا او سبز بود و گرم که
افتاد

اگه گذرتون به اینجا افتاد برای دختری که خدا خیلی زود از ما گرفتش فاتحه بخونید برای خانوادش دعا کنید برای برادرش صبر آرزو کنید و قدر خواهر برادراتونو بدونید شاید همین الان منتظر شمان منتطر صداتون نگاهتون...

ناگهان... چه زود دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود ، دیر می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:58  توسط عسل و عشاق  | 

ترس و عشق؟ عشق یا ترس؟

وقتی گودر نوردی می کردم مطلب کوتاهی خوندم از آرمین ابراهیمی:

 - تا حالا همينطور بي‌دليل از يكي متنفر بودي؟
- پس بالخره فهميدي. اصلا روم نمي‌شد بت بگم. آره. در تمام ِ اين بيست و هفت سال زندگي مشترك همينطور بي‌دليل ازت متنفر بودم.

  یکی از دوستامون زندگیش اینطوریه حتی مزخرفتر، یه روزی عاشق بوده ولی تا بهش گفتن نه نمی تونی باهاش ازدواج کنی دستاشو برد بالا و تسلیم، فقط شروع کرد یه مشت قرص اعصاب خورد، واقعا نمی دونم عشق براش اینقدر بی ارزش بود؟

ترسو ترسوی احمق حتی اینقدر شجاعت نداشت که برای عشقش بجنگه...

فکر می کنی حالا زندگیش چطوره؟ خودش میگه نه از زندگیم راضیم نه از زنم فقط از بچم راضیم احمق اگه خجالت نمی کشی بگو از بچم هم ناراضیم چطور می تونی اینقدر بی رحم، پست و حقیر باشی...

با خودت چی فکر کردی؟ فکر می کنی زنت دلش یه زندگی بدون عشق می خواسته؟ نه آقا اونم مثل هر دختر دیگه یی چشم انتظار شاهزاده آرزوهاش بوده فقط نمی دونسته یه مرد اینقدر می تونه ترسو باشه که زندگی چند نفرو به خاطراینکه جرات نداره حرف دلشو بزنه خراب کنه.

چقدر گفتم ترسو خودم خسته شدم ولی نمی دونم چه صفتی باید برای همچین آدمی بیارم.

دوست دختر سابق آقا ازدواج کرده یه پسر خوشگل هم داره اونا هنوزم با هم صحبت می کنن اگه پیش بیاد همدیگه رو می بینن ولی برای چی؟ می خوان چی رو تازه کنن؟

احمق برگشته میگه: اگه بهونه ای داشتم... که ندارم طلاقش می دادم حیف که خانوادش آدمای خوبین و بهونه دست آدم نمی دن اگه خجالت نمی کشیدم طلاقش می دادم.

آخه احمق بی شعور عوضی تو خجالت هم سرت میشه؟ تو...تو... هیچی من تو رو هیچی حساب نمی کنم.

 به زنت که فکر می کنم دیوونه میشم مطمئنم اگه از خانواده با آبرو و شناخته شده ای تو شهر کوچیک ما نبود اگه بچه نداشتید اون تو رو ترک می کرد تو می موندی و دنیایی که برای خودت ساختی دنیای یه آدم ترسو چطور می تونه باشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:40  توسط عسل و عشاق  | 

تو باش در دل پاییز غم بهار من امشب

عاشق اون لحظه هایی ام که نیمه شب از خواب بیدارم می کنی و می گی سما دوست دارم سما عاشقتم و صبح هم هیچی یادت نمی یاد، عاشقشم وحشتناک
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:20  توسط عسل و عشاق  | 

عشق عشق عشق

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که:
«عشق يعنى چه؟»
پاسخ هايى که دريافت شد عميق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا
بعضى از اين پاسخ را براى شما می‌آوريم: ***

*•** هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش
را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى
دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله) *

*•** وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما
میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله) *

*•** عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن
می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله) *

*•** عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب
زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او
هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله) *

*•** عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى
او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله) *

*•** عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته
شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى
من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله) *

*•** اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش
بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم) *

*•** عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن
او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله) *

*•** عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى
هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله) *

*•** عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)
*

*•** هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره
هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله) *

*•** شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان
همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم
معمولاً فراموش می‌کنند. (جسيکا، ٨ ساله) *

*و سرانجام ... *

*برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه‌شان به تازگى همسرش را از دست
داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از
زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟
پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:51  توسط عسل و عشاق  | 

همراه شو عزیز

همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به در/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به در/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به در/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:56  توسط عسل و عشاق  | 

سلام

مدتهاست که نیومدم اتفاقای ریز و درشت زیاد افتاده خوب و بد مهم و بی اهمیت راجع به خودم یا بقیه ولی چیزی ننوشتم همیشه به دوستام سر زدم و خوندم که چی نوشتن شاید نظری هم دادم

اینکه نیومدم خیلی زیاد به خاطر تنبلی بوده خیلی هم به خاطر اینکه وقت نداشتم یه کم هم به خاطر اینکه کامپیوتر در دسترسم نبوده  

یکی از دوستام  همیشه به روز بود یک روز هم از دست نمی داد ولی یه مدت ازش خبری نبود یه کم نگران شدم ولی فکرای خوب کردم گفتم شاید شوهر کرده ولی ته دلم نگران بود

امروز فهمیدم چی شده

 دستگیر شده اونم به خاطر اقدام علیه امنیت ملی  چه اقدامی هم فقط وبلاگ نویسی... دارم دیوونه می شم چرا ما نمی تونیم نظرات خودمونو ازادانه بگیم چرا باید با اسم مستعار و بدون هیچ نشونه ای وبلاگ بنویسیم حالا اون کشورهایی که می گیم جنایتکارن مردمشون تو روی رئیس جمهور و وزیر و همه مقامات علیه اونا شعار می دن میتینگ و تظاهرات دارن تو روزنامه ها علنا علیه سیاستهای کشورشون و حتی ادمای سیاسیشون نظر میدن حتی تو فیلمهایی که می سازن ولی ما چی؟ فوری اقدام بر علیه امنیت ملی ... فوری زندان ...

نگرانم خیلی نگرانم اخه تو کشور ما همه چیزو به هم ربط می دن حالا به خاطر یه وبلاگ نویسی سوسابقه دار میشی و ممکنه از کار هم اخراج بشی  خدا رو شکر  دوست من تازه رسمی شده و یه قانونایی هست برای حمایت ازش مگه اینکه استثنا داشته باشه این امنیت ملی...

وای اصلا ذهنم تاب و توان فکر کردن نداره احتمالا دوستم تبرئه میشه البته اعتراف کرده ولی چون جوونه و بار اول و ... کاریش ندارن ( خدا کنه همینطور بشه) ولی مسخره ست یه نفر که مثلا تو یه اداره حسابداره یا مثلا یه پرستار رو به خاطر اتهامای سیاسی اخراج کنن

افسوس می خورم وقتی به مردم خودمون فکر می کنم به جوونامون به فرصتایی که ازدست می دیم به استعدادهایی که نابود میشن مگه ما چند بار زندگی می کنیم چقدر عمر مفید داریم و چقدر باید با حسرت زندگی کنیم روزها و شبها می یان و میرن و ما در حسرت روزای خوشی که می تونستیم در گذشته داشته باشیم حالمون که در بیم و هراس آینده ست آینده یی که شاید با دیروز و امروزمون تفاوت داشته باشه

دلم گرفته ولی حداقل تو زندگی شخصیم عشقی دارم که می تونه زنده نگهم داره و امیدوار

فیلم شبهای روشن فرزاد موتمن رو دیدید؟ به نظرم خیلی قشنگه ( برگرفته از کتاب داستایوسکی )

یه جایی مهدی احمدی توش یه بیت شعر می خونه که هیچوقت فکرشم نمی کردم شاعرش کی باشه

آشکارا نهان کنم تا چند       دوست می دارمت به بانگ بلند

سعدی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 14:20  توسط عسل و عشاق  | 

غیر از او هیچکس تنها نبود

سلام

یکی از اولین پستایی که گذاشتم این بوده ابان ۸۵...  سپندارمزگان چیزی جز قلب پر از عشقم برای عزیزترینم نداشتم البته به قول خودش با خرده شیشه هاش دلم می خواد این پستو دوباره برای عزیزم بذارم وقتی میخونمش احساس خوبی بهم دست میده امیدوارم اونم دوست داشته باشه

به نام هنرمند یکتا

غیر از او هیچکس تنها نبود

یکی  بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود

مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود

خدا غم آنها را می دید و غمگین بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همدیگر را دوست بدارید

و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پائین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید

زن به آب رودخانه نگاه می کرد مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود زن خندید

خدا به مرد گفت :

به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی

و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید

خدا به زن گفت :

به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم

تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش

غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان

بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.

اما پرنده نیامد... پرواز کرد و رفت

و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت :

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند

مرد گل را به زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که می خندد کودکش را دید که شیر می نوشد

 بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را دید و خندید

وقتی خدا خندید

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت :

با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد

راست بگویید تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لا بلای گلها

پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند

خدا همه چیز و همه جا را می دید

می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر

زنی گرفته است تا خیس نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک

با هزاران امید شاخه گلی می کارد

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود چون دیگر

غیر از او هیچکس تنها نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:58  توسط عسل و عشاق  | 

تولد

سلام

دیروز تولد یکی از دوستای خوب وبلاگی من بود متاسفم که دیر براش پست میذارم اون همیشه تولد دوستاش یادشه امیداورم سالهای سال در کنار خانواده ش شاد و خوشحال زندگی کنه و همیشه و در هر کاری موفق باشه

اینم یه کارت پستال برای تولد دوست عزیزم خودم از طرف همه اونایی که به اینجا سر می زنن بهش تبریک می گم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:21  توسط عسل و عشاق  | 

سلام

اینم یه بهونه برای اومدن

روزنامه جام جم دو روز قبل تو یکی از صفحه هاش راجع به مصر نوشته جالب اینه که تیتر زده مصر از توابع سمنان!!!!!

نمی دونم تو روزنامه ای با اون تیراژ بالا کسی نبوده اون متنو بخونه و تصحیح کنه اصلا کسی با اون سطح اطلاعات پائین چطور تونسته تو یک روزنامه پرتیراژ مطلب بنویسه؟ مگه مصر جای ناشناخته ایه؟ شاید قبلا اینطور بود ولی تو این چند ساله مسلما نه اینقدر راجع بهش صحبت شده چه از نظر رصدهای منجم ها چه به خاطر طبیعت منحصر به فرد و بکر منطقه اش...

من برای خودمون متاسفم

مسولان شهرمون وقتی تماس گرفتیم پیگیری کنن گفتن به ما ربطی نداره  مسولش فرمانداری خور و بیابانکه ای بابا خور و بیابانک که فرمانداریش هنوز رو کاغذه تاره مگه این مصرو یه عمر نمی گفتن مصر نایین؟ کوتاهی و بی مسوولیتی خودتونو با این سفسطه بازیها توجیه نکنید...

البته تو شهر ما فرمانداری اصولا نهادی نیست که حرفش حجت باشه کسی بهش اهمیتی نمیده اون هم به خاطر عدم قاطعیت اونا تو شهره یه روز صبح برید دادگستری ببینید کارمندا چطور می یان تو همین بیمارستان یا درمانگاههای سطح شهر ساعت کاری رو می تونید ببینید اون موقع هم کارمندا تو ادارن یا ساعت استراحتشونه یا صبحانه یا نهار و نماز اگه تو جلسه نباشن... خلاصه همه چیز تو نایین دیدنیه...

یکی از همکارای من که اتفاقا نایینی هم نیست خونش به جوش اومد و به جام جم زنگ زد اونا هم گفتن تو تحریریه مطرح می کنن ولی تا حالا  که هیچ ستونی که چه عرض کنم نصف خط هم عذر خواهی ننوشتن فکر نمکی کنم هیچ کدوم از ما نایینیها بهمون برخورده باشه و کاری انجام داده باشیم ذرست نمی گم؟ جالب اینه اون  همکارم هم که با فرمانداری تماس گرفت نایینی نبود!!!

با این وضعیت من بعید می دونم تو مسیر پیشرفت قدم برداریم عجیب نیست که افتتاح هر چیز تو شهر ما سالها و سالها طول می کشه و ما به شوخی می گیم شاید نوه هامون بتونن چیز جدیدی تو نایین ببینن...

مردم نایین از هر نظر عالین علم سیاست تجارت همه چیز ولی چرا شهرشون براشون مهم نیست؟ چرا می رن و بعد فقط برای مرگ برمی گردن اینجا؟ نمونه بارزش همین وضعیت میراث فرهنگی ما... پاساژ جلوی بازارو می بینید با نامه نگاری های زیاد یه کم جلوی ساختشو گرفتن اون هم کار کانون ذوستداران میراث فرهنگی بود که حتی تهدید هم شدن ولی حالا چی؟

خسته شدم... دیگه از چی بگم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 0:20  توسط عسل و عشاق  | 

blue moon

  ماه در آخرین شب سال میلادی آبی می‌شود

آسمان آخرین شب سال میلادی میزبان پدیده ای به نام "ماه آبی" خواهد بود. پدیده ای که به واسطه نادر بودن و دیده شدن ماه در کاملترین شکل ممکن به این نام خوانده می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر، وقوع پدیده "ماه آبی" در آخرین روز سال 2009 میلادی از نظر بسیاری از افراد خوشایند به حساب می آید. طی این پدیده که به دلیل نادر بودن به این نام خوانده می شود (نه به دلیل تغییر رنگ ماه) در روز 31 دسامبر 2009 رخ خواهد داد و می توان ماه را در کاملترین شکل ممکن مشاهده کرد.

در قرن بیستم پدیده ماه آبی در حدود 41 بار رخ داده است. این رویداد هر 2.7 سال یک بار رخ داده و ناشی از ناهمخوانی میان تقویم زمینی و چرخه قمری است. این چرخه مدت زمانی است که ماه طی 29 روز و 12 ساعت و 44 دقیقه به دور زمین حرکت می کند.

بر اساس گزارش یونیورس تودی، ماه آبی زمانی که در آخرین ماه سال رخ دهد به نام "ماه کهن" نیز شناخته می شود. پدیده ای که در روز آخر سال 2009 برای برخی از ناظران خوش اقبال در اروپا، آفریقا، آسیا و استرالیا به شکل خسوف جزئی دیده خواهد شد.

 www.mehrnews.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:5  توسط عسل و عشاق  | 

سیب را دزدیدم

سیب را دزدیم * من به تو خندیدم* چون که می دانستم* تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه* سیب را دزدیدی* باغبان از پی تو تند دوید* و نمی دانستی* باغبان باغچه ی همسایه* پدر پیر من است* من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود * پاسخ عشق تو را * خالصانه بدهم* بغض چشمان تو لیک* لرزه انداخت به اندام من و * سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک* دل من گفت برو* چون نمی خواست که بر خاطره بسپارد* گریه ی تلخ تو را* و من رفتم و هنوز* سالهاست که در گوش من آرام آرام* حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان * می دهد آزارم* و من اندیشه کنان غرق این پندارم* که چه می شد اگر خانه ی کوچک ما سیب نداشت...* *شعر حمید مصدق* تو به من خندیدی * و نمی دانستی * من به چه دلهره از باغچه همسایه * سیب را دزدیم * باغبان از پی من تند دوید * سیب را دست تو دید * غضب آلوده به من کرد نگاه * سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک * و تو رفتی و هنوز * سالهاست که در گوش من آرام آرام * خش خش گام تو تکرار کنان * می دهد آزارم * و من اندیشه کنان غرق این پندارم * که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت*

*فروغ*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:35  توسط عسل و عشاق  | 

من، علیرضا قربانی، اشتیاق و مدار صفر درجه

 

سلام

عجیبه که من به این زودی اومدم نه؟ خب گاهی اوقات افتاب از غرب طلوع می کنه دیگه ولی اصل اصلش اینه که همه چیز به خواست ادما بستگی داره این که وقت نداشتم یا نتونستم و ... همش بهمونه ست کافیه این انسان خاکی بخواد کاری رو انجام بده حتی اپ کردن به این سادگی...

قراره بریم کنسرت از این بگذریم که من عشق کنسرتم بپرس چه کنسرتی... احتمالا از عنوان پست فهمیدید دیگه علیرضا قربانی... وای من عاشق علیرضا قربانی ام عاشق کاراش یعنی می میرم براشون چه خاطره هایی که من با اهنگاش دارم چه روزها و شبهایی که من باهاشون زندگی کردم... یادتونه پارسال یه پست داشتم با یه پوستر از امین فخارزاده همون عالم به ادم سجده کرد... خوشحالیم قابل وصف نیست که به طور زنده می خوام اونا رو بشنوم...حیف که اشتیاق رو نمی خونن حالا با گروه اشتیاق هم کنسرت بذاره می ریم

کنسرت اخر این هفته ست

بیوگرافی علیرضا قربانی از سایت خودشه http://www.alirezaghorbani.com/

مصاحبه فردین خلعتبری از سایت شگفت بچه( احسان رفعتی ) http://ehsaaan.com/

 مديرعامل موسسه ترانه شرقي ضمن اعلام آغاز فعاليت رسمي ارکستر مجلس ايرانيان گفت: اين ارکستر با همکاري و مشاوره فردين خلعتبري تشکيل شده است و اين کنسرت آغازي براي فعاليت هاي مداوم اين ارکستر در زمينه موسيقي ايراني خواهد بود.محسن رجب پور همچنين افزود: ما قصد داريم تا از آثار ساير آهنگسازان نيز براي اجرا بهره ببريم و اميدوارم که با مديريت هنري فردين خلعتبري شاهد اجراهاي راضي کننده اي براي مخاطبان به خصوص نسل جوان امروز باشيم.اين کنسرت به درخواست مردم تدارک ديده شده است و من از حدود پنج سال قبل قصد برگزاري آنرا داشتم اما هر بار به دلايل مختلفي اين کار ميسر نمي شد. به طور دقيق از زمان پخش سريال"مدار صفر درجه" بود که بارها و بارها از سوي مردم با تقاضاي اجراي اين کار مواجه شدم و قصد کردم تا در کنسرتي برخي از اين قطعات را که مردم با آنها خاطره دارند اجرا کنم.در اين کنسرت 16 قطعه اجرا مي شود که 2 قطعه آن آوازي خواهد بود; ضمن اينکه تصنيف هاي ديگري نيز مانند تصنيف انتهايي سريال"شب دهم" و سريال"سايه آفتاب" به همراه چند قطعه جديد براي مخاطبان اجرا مي شود. ارکستر مجلسي ايرانيان نيز ارکستري زهي است که شباهت هايي با ارکستر ملي دارد با اين تفاوت که در آن از سازهاي بادي برنجي نيز بهره گرفته شده است.عليرضا قرباني نيز با تاکيد بر نوستالوژيک بودن بسياري از قطعات اين کنسرت گفت: از مدت ها قبل با اصرار مردم به فکر برگزاري چنين برنامه اي افتاده بوديم. در بسياري از کنسرت ها مردم در بخش بيز برنامه از ما اجراي قطعه شب دهم را مي خواستند و اين نشان از نوستالوژيک بودن چنين آثاري براي آنها داشت. خوشبختانه پس از مدت ها اين اتفاق با همکاري محسن رجب پور ميسر شد و من از اين موضوع خوشحالم.

علیرضا قربانی در 15 بهمن سال 1351 در تهران متولد شد. وی از دوران کودکی به مدت چندین سال به فراگیری هنر قرائت قرآن نزد استادان مختلف پرداخت و در این راه موفق به کسب مدارج مختلف گردید.

از آن جایی که تصانیف قدیمی را از کودکی با علاقه فراوان می خواند با موسیقی اصیل ایرانی رشد کرد و از سال 1363 به طور جدی به فراگیری ردیف آوازی، تلفیق شعر و موسیقی، بينش و زيبايي شناسي در آواز ايران همت گمارد و در اين راه از محضر آقايان خسرو سلطاني، بهروزعابديني، مهدي فلاح، دكتر حسين عمومي و استاد احمد ابراهيمي و استاد رضوي سروستاني بهره مند گرديد.

 آشنايي و معاشرت وي با استادان علي تجويدي و فرهاد فخرالديني دريچه هاي جديدي از دنياي موسيقي ايران را به رويش گشود و تجربه های جدیدی از موسیقی ایرانی با نام های موسیقی گلها, برگ سبز و شاخه گل های رادیو را  تجربه کرد.

 عليرضاقرباني تاكنون در بسياري از فستيوالهاي مهم موسيقي در نقاط مختلف دنيا به اجراي برنامه پرداخته است كه حاصل برخي از اين اجراها به صورت لوح فشرده در اروپا انتشار يافته است.

نامبرده از سال 1378 به عنوان خواننده اركستر ملي ايران به رهبري فرهاد فخرالديني به اجراي برنامه هاي متعدد در داخل و خارج از كشور پرداخته است.

 آلبوم موسيقي اشتياق به عنوان اولين اثر اركستر موسيقي ملي ايران به آ هنگ سازي فرهاد فخرالديني و صداي عليرضا قرباني مي باشد. همچنين در بسياري از سريال هاي تلويزيوني از قبيل كيف انگليسي، شب دهم، روشنتر از خاموشي(ملاصدرا) و مدار صفر درجه مي توان صداي نامبرده را شنيد. آلبوم موسيقي از خشت و خاك به آهنگسازي صادق چراغي و برر وي اشعار فردوسي و همچنين آلبوم "فصل باران"به آهنگ سازي مجيد درخشاني , آلبوم "سوگواران خموش" به آهنگسازی پژمان طاهری, آلبوم "رو ی در آفتاب" به آهنگسازی صادق چراغي, آلبوم "رسوای زمانه" به آهنگسازی استاد همایون خرم, آلبوم "سرو روان" به آهنگسازی علی قمصری و آلبوم "سمفونی مولانا" به آهنگسازی هوشنگ کامکار ازديگر آثار عليرضا قرباني مي باشد.

 

فردین خلعتبری متولد 1343 در شهرستان نوشهر است.  وی موسیقی را با ساز فلوت آغاز کرد و بعد از انصراف از رشته سازه دانشگاه صنعتی شریف به سراغ موسیقی رفت و در دانشکده هنرهای زیبا تحصیلات خود را در زمینه موسیقی ادامه داد.

 اولین کار او ساخت موسیقی تئاتر «گرگ گرگم» به کارگردانی مسلم قاسمی در سال 1364بود. او تاکنون موسیقی چند فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی را ساخته که از  میان آنها می‌توان به ترکش‌های صلح، هم نفس، گل یخ، اتوبوس شب، زمان می‌ایستد و... اشاره کرد.

موسیقی سریال شب دهم را هم خلعتبری ساخته که با کارگردانی حسن فتحی در نوروز 1380 پخش شد. خاطره موسیقی خوب سریال شب دهم، با حسن فتحی و علیرضا قربانی، در سریال مدار صفر درجه نیز تکرار شده است. خلعتبري معتقد است سريال را بايد تا پايان ديد بعد درباره موسيقي آن قضاوت كرد.

موسیقی سریال مدار صفر درجه، چند پله بالاتر از موسیقی سایر سریال‌های تلویزیونی است. حتی در مقایسه با کارهای خودتان هم، موسیقی این سریال نوعی تکامل در کار هنری شماست. به نظر خودتان چه عواملی در این زمینه مؤثر بوده‌اند؟

 - مدار صفر درجه چهارمین همکاری من با آقای فتحی است. پیش از این موسیقی سریال شب دهم، فیلم ویدیویی یک روز معمولی و فیلم سینمایی رؤیاهایت را به خاطر بسپار را برای آقای فتحی ساخته بودم. به نظر من موسیقی فیلم یا سریال تابعی از خود سریال است.

عكس: محمد توكلي

به همین دلیل اگر سریال به خوبی ساخته شده باشد و کارگردانی، فیلمنامه و سایر عوامل جذاب باشند؛ موسیقی هم جذاب به نظر می‌آید. در این چند کاری که اخیراً انجام داده‌ام زمان زیادی را صرف کردم. به طور مثال در مدار صفر درجه برای هر سکانس موسیقی نوشتم. این اتفاقی است که کمتر در فیلمها و سریالهای تلویزیونی انجام می‌شود. البته گاه در برخی سکانسهای مدار صفر درجه هم موسیقی تکرار شده، اما حداقل برای سکانسهای طولانی موسیقی نوشته شده است.

  در مجموع در  این سریال دو نوع موسیقی داریم:یکی موسیقی شخصیت و دیگری موسیقی موقعیت. گاه شخصیتها در موقعیتهای مختلف قرار گرفته‌اند، به همین دلیل تم شخصیت به شکل واریاسیون در موقعیت‌های مختلف استفاده شده است. البته یکی از مشکلات موسیقی سریالها تکرار تم‌هاست.

  هر چند که این تکرار گاه لازم است اما باید واریاسيون کاری کرد که مخاطب از تکرار آنها خسته نشود. در یک سکانس ممکن است که شخصیت‌های مختلف درباره موضوع یا حتی یک شیء صحبت می‌کنند. در چنین شرایطی انتخاب موسیقی سخت است.

به طور مثال در مدار صفر درجه، جعبه حاوی اسناد، یک تم مخصوص به خود دارد و گاه شخصیت‌ها درباره آن صحبت می‌کنند. در این سکانس شبیه، انتخاب یک تم مشکل است و تنها کارگردان می‌تواند بگوید که در چنین سکانسی، کدام تم از سایر تم‌ها مهمتر است.

از طرفی آقای فتحی راهنمای خوبی برای آهنگساز کارشان هستند و زمان زیادی را با آهنگساز می‌گذارند تا به نتیجه‌ای که می‌خواهند برسند. البته هر کارگردانی این کار را انجام نمی‌دهد و معدود آهنگسازانی هم هستند که حاضرند برای هر سکانس موسیقی جدا نوشته و با کارگردان مشورت کنند. البته می‌دانم که آقای سعید انصاری یا آقای کارن همایون‌فر هم برای سکانس‌هاي مختلف موسیقی می‌نویسند و آنها را بارها تغییر می‌دهند تا به نتیجه دلخواه برسند.

 اما موسیقی جداگانه برای سکانس‌های مختلف تنها عامل محبوبیت  موسیقی  مدار صفر درجه نیست. چون همانطور که اشاره کردید، چند بار چنین اتفاقی افتاده. اما موسیقی هیچ کدام مانند سریال مدار صفر درجه در ذهن نمانده است.

شاید شعر آقای یداللهی یا صدای آقای قربانی تأثیر داشته. نمی‌دانم. اما در مجموع  دوست ندارم  یک اتفاق به نام من ثبت شود. به نظر من در کارهای هنری با دو جریان روبه‌روییم. یکی جریان تولید یک اثر هنری به شکل انفرادی است و دیگری تولید اثر به صورت جمعی است که در آن چند نفر به دنبال یک اتفاق هنری هستند.

این که دسته جمعی به یک جریان برسیم و آن را ادامه دهیم، بهتر از آن است که هر کدام جداگانه تنها به اثر خودمان بیاندیشیم. همان طور که وقتی از کلاسیسیسم یا رمانتیسم صحبت می‌کنیم، در واقع یک جریان در ذهنمان است.

 هنر با همین جریانات ماندگار می‌شود. من کارهای انفرادی را نقد نمی‌کنم اما معتقدم بهترین اثر آن است که قابل امتداد باشد و هنرمند بعدی را متأثر کند. این جریان دیگر صرفاً تجربه‌گرا نیست و نوعی نوگرایی می‌شود. چون تجربیات دیگران تکرار نمی‌شود. به همین دلیل دوست دارم،  کارهایی انجام دهم که در کار دیگران هم تأثیر‌گذار باشد.

فکر می‌کنید کاری که برای مدار صفر درجه انجام داده‌اید و برای سکانس‌های مهم موسیقی جدا نوشته‌اید، در کار کسانی که پس از این موسیقی سریال می‌سازند، مؤثر خواهد بود؟

- خود من برای موسیقی این سریال از یک سری آهنگساز ایرانی تأثیر گرفته‌ام. کسانی چون آقای فخرالدینی و کار ایشان در سریال امام علی(ع) که در آن تم‌های ایرانی و عربی کنار هم آمده بودند.

 اما موسیقی امام علی(ع) با موسیقی مدار صفر درجه متفاوت است. چون در واقع موضوع و فضای این دو سریال با هم تفاوت دارد.

- به نظر من این طور نیست. برای سریال مدار صفر درجه، تم‌های سریال امام علی(ع) را دوباره شنیدم و از آن برای بسط و گسترش موسیقی ایرانی استفاده کردم. یا برای بیان صحنه‌های دراماتیک از کارهای دیگران استفاده کردم.

-کارهای آقای احمد پژمان و آقای بیات و آقای انتظامی هم در انتخاب نوع کار بی تأثیر نبود. حتی چند سریال خارجی را هم با توجه بیشتر به موسیقی آنها دنبال می‌کردم. مثل سریال شرلوک هولمز که در آن موسیقی قصه را دنبال می‌کند و گاه جلوتر، گاه عقب‌تر از آن پیش می‌رود. موسیقی شرلوک هولمز نسبت به تصویر و نورپردازی کاملاً تأثیر‌پذیر است.

 در سریال  پوآرو هم همین اتفاق افتاده است.  در مطبوعات مطالبی درباره سریال و موسیقی مدار صفر درجه نوشته شده که من را خوشحال می‌کند. دلیل آن هم مشخص است. گروه تولید، کارگردانی و سایر عوامل برای این سریال بسیار زحمت کشیده‌اند و من  احساس می‌کنم به یک استاندارد قابل قبول رسیده‌ایم.

 البته یکی از ویژگی‌های موسیقی مدار صفر درجه همین ترکیب دو نوع موسیقی است که همانگونه که اشاره کردید در سریال امام علی(ع) هم بوده. در این سریال ترکیب موسیقی شرقی و ایرانی با موسیقی غربی را احساس می‌کنیم. اما گاه به نظر می‌رسد که این ترکیب در ذهن مخاطب عام تلویزیون کمی نا آشناست.

مثل تیتراژ پایانی که شعر و صدای کاملاً ایرانی آقای قربانی با اشعار  گروه کر ترکیب شده و ترکیب قشنگی است. اما مخاطب که به صدای آقای قربانی گوش می‌کند؛ انتظار ندارد که به فضای دیگری پرت شود. شاید اگر اشعار گروه کر فارسی بود، درک این تلفیق آسان‌تر و بهتر می‌شد. نظر خودتان چیست؟

 - باید سریال را تا آخر دید و بعد درباره این ترکیب قضاوت کرد. من این سریال را یک سریال عاشقانه می‌بینم که در دوره خاصی از تاریخ شکل گرفته. در ساخت موسیقی آن  به  تضاد یا تلفیق تم‌ها خیلی فکر نکردم. البته خیلی  سخت است که یک قطعه موسیقی را تعریف کنم. در مجموع آن چه که موسیقی مدار صفر درجه را توجیه می‌کند، عشق است که در این سریال خیلی مشخص است.

به نظر من  این سریال یک سریال عاشقانه است که در زمانی اتفاق می‌افتد که ایران و جهان درگیر اتفاق بزرگ جنگ جهانی هستند. به همین دلیل برای موسیقی این سریال یک سری  تم عاشقانه را در موسیقی ایرانی و موسیقی عبری در نظر داشتم. همچنین زبان فارسی را با شعر آقای یداللهی و زبان عبری را با بخشی از تورات که غزلهای عاشقانه سلیمان است، کنار هم گذاشتم و به ترکیب آنها با هم چندان فکر نکردم.

 اتفاقاً دوست داشتم، این تلفیق و تضادی که شما می‌گویید را مخاطب احساس کند. چون زیبایی، آزادی و عشق در همه فرهنگها تقریباً یک مفهوم را متجلی می‌کند. این مفاهیم در سریال مدار صفر درجه هم وجود دارند و موسیقی به تجلی آنها کمک می‌کند. ممکن است موسیقی این سریال، ملودی‌ها و سازبندی‌های مختلف داشته باشد؛ اما در مجموع مخاطب را به یک مفهوم می‌رساند.

بنابراین از این تلفیق و تضاد ناراضی نیستم و دوست دارم مخاطب وقتی به این موسیقی گوش می‌دهد، به آن فکر کند. البته ممکن است این تضاد تو ذوق مخاطب بزند. ولی به هر حال باید تجربه کرد تا به نتیجه رسید.

 چرا از غزلهای حضرت سلیمان؛ در موسیقی این سریال استفاده کردید؟

- از طرفی  سارا استروک از یک خانواده مذهبی یهودی است و از سو ی دیگر، در قسمت پنجم یا ششم سریال، حبیب بخشهایی از غزلهای سلیمان را می‌خواند که این شروع رابطه او با ساراست. همین غزلها را گروه کر در تیتراژ پایانی می‌خوانند. البته عده‌ای پیشنهاد کردند که تیتراژ پایانی زیرنویس داشته باشد. اما من احساس می‌کنم موسیقی باید بدون زیرنویس گویا باشد.

 می‌توانستید از ترجمه این غزلها استفاده کنید. به ویژه آن که در سریال همه به زبان فارسی صحبت می‌کنند و بخشهای مربوط به غیرایرانیان هم زیرنویس ندارد.

- دوست داشتم خود تورات باشد. اگر ترجمه می‌شد، مجبور بودیم ترجمه را به شعر در آوریم و این شعر کاملاً ایرانی می‌شد. البته بخشهای دیگری هم هست که مربوط به آفرینش روز و شب و تاریکی و روشنی در تورات است که آن را روی تصاویر مربوط به حمله آلمانها و هجوم تیرگی در اروپا، استفاده کردم.

همچنین در بخشی از سلیمان نیز آمده که «شغالها را از سرزمین ما بیرون کنید زیرا آنها تاکستانهای ما را خراب می‌کنند.» این قسمت نیز بعد از اشغال فرانسه توسط آلمان به شکل سلو خوانده می‌شود. به هر حال لزومی ندیدم که ترجمه این متون به شکل زیرنویس یا هر شکل دیگری، در سریال باشد. البته شاید این توضیح اضافه لازم بود. اما این کار باعث می‌شد که موسیقی خیلی مشخص شود و حواس مخاطب را پرت کند. در  حالی که قرار است موسیقی در خدمت موضوع و متن سریال باشد.

 چرا از آقای قربانی دعوت به کار کردید؟

- خواننده توانایی در موسیقی ایرانی است  و جزو کسانی است که به کار اضافه می‌کند. ایشان با وجود آن که یک خواننده سنتی است و با ارکستر موسیقی ملی هم همکاری دارد؛  می‌پذیرد تا برای سریالی بخواند که در آهنگ آن از کرال هم استفاده شده. در واقع ایشان به دنبال نوگرایی هم هست و پرهیزهای متعصبانه ندارد. در عین حال موسیقی ایران را می‌شناسد و به آن اعتقاد دارد. تنها چند خواننده این ویژگی را دارند که یکی از آنها آقای قربانی است که پیش از این هم  افتخار همکاری با ایشان را داشته‌ام.

 برای تیتراژ پایاني، آیا بخشهای مربوط به آقای قربانی،  ارکستر و گروه کر به طور همزمان ضبط شد؟

- خیر. چون گروه کر بزرگ نوری 70 نفر هستند و نمی‌شد همه آنها را یک جا جمع کرد. به همین دلیل  بخشهای مربوط به  گروه کر و ارکستر را جداگانه در استودیو صبا ضبط کردیم و صدابرداری این کار را آقایان قاسم و کاوه عابدینی انجام دادند که خیلی کار سختی بود. همچنین دستیارم آقای میلاد موحدیان هم خیلی به من کمک کردند که جا دارد از ایشان تشکر کنم.

چند وقت پیش گروه کر نوری کنسرتی داشت که در آن بخشهایی از مدار صفر درجه هم اجرا شد. از این که ساخته‌هایتان بدون حضور خودتان اجرا شد، ناراحت نشدید؟

- خیر. چون چند کار خوب کلاسیک خارجی و چند آهنگ محلی را که به خوبی تنظیم شده بود، اجرا کردند. به همین دلیل از این که قطعات مدار صفر درجه هم در کنار چنین آثاری اجرا شد، خوشحال شدم. البته در آن اجرا فقط پیانو، گروه کر را همراهی می‌کرد.

آقای میرعلی نقی در چه زمینه‌ای مشاور شما بود؟

- آقای میرعلی نقی، حرکتی را آغاز کرده‌است که در واقع کار دانشگاهها بوده است. ایشان موسیقیدانان و کارهای آنها را بدون موضع گیری یادآوری می‌کند. برای این کار هم، یک سری منابع خوب در زمینه موسیقی دوره‌های مختلف را به من معرفی کرد.

چون در سال 1320 و ده سال قبل و بعد از آن اتفاقات مهمی در موسیقی ما افتاده. به ویژه آن که انواع موسیقی آن دوره، دارای پایگاه روشنفکری خاص بوده و ادبیات هم بر آن تأثیر گذاشته است. حال در نظر بگیرید که در آن زمان چقدر جریانهای ادبی شکل گرفته‌اند و ما متأسفانه منابع مشخصی درباره موسیقی آن سالها نداریم.

در این سریال من از موسیقی مردمی یک دوره  تاریخی استفاده کردم. که از جمله آنها می‌توان به قطعات آقای غلامحسین مین‌باشیان اشاره کرد. حتی برای تیتراژ شروع یکی از این ترانه‌ها‌ی قدیمی را بازخوانی کردیم که استفاده نشد. اما در سی‌دی که منتشر خواهد شد، این قطعه را نیز ضبط می‌کنیم.


 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:30  توسط عسل و عشاق  | 

حسنی تک و تنها موند...

 نمي تونم جلوي اشكامو بگيرم كاش كسي نياد دلم مي خواد حداقل بدون ترس از اينكه كسي ببينه اشك بريزم.

چه جمعه يي بود و هست از صبح هيچكاري نكردم فقط خواب و بعد هم از رختخواب بلند نشدم حالا اومدم اخر فيتيله رو ببينم اما چي مي بينم؟ داره از حسني مي خونه درست گوش نمي كنم نه بزن و بكوبيه نه اهنگ شادي فقط محمد مسلمي ريش و سبيل سفيد گذاشته و داره شعر مي خونه اسم حسني رو مي شنوم  و سرگرم كاري مي شم ولي اخرش چي مي شنوم؟ حسني رفته پيش خدا اونجا قصه بخونه؟ اين چي مي گه؟ واي من نمي تونم باور كنم نمي تونم مگه مي شه؟ مگه مي شه كسي كه اين همه دوستش داشتيم از وقتي كه بچه بوديم تا حالا باهاش خنديديم حالا پيشمون نباشه؟ من شعراشو خوندم شوهرم خونده داداشام خوندن دختر خاله ها و دايي هام همه و حتي حالا بچه هايي كه بيست و چند سال با ما فاصله سني دارن اونا هم با شادي شعرا رو مي خونن... حالا چكار كنيم؟ چطور دلمون خوش باشه كه شايد يه شعر ديگه از حسني بياد...؟

چرا اينقدر دير فهميدم؟ جمعه قبل تشيع جنازه بوده و من حالا مي فهمم؟ گاهي چقدر از دنيا و ادماش عقب مي مونم... 

من كتاب خون بدي نيستم الان از فرصتام درست استفاده نمي كنم و مثل قبل كتاب نمي خونم از همه جور نويسنده اي و راجع به هر چيزي كتاب خوندم البته اونايي كه مورد پسندم بوده، اون مدت كه چند تا كلاس با بچه ها داشتم كتاباي زيادي ديدم و خوندم كه براي بچه ها نوشته شده بود همونقدر كه كتاب خوب ديدم كتاب بد هم ديدم شما هم اگه سري به كتابفروشي ها بزنيد كتاباي شعر بي سر و ته پر از واژه هاي بد و نامانوس براي بچه ها مي بينيد كتابهايي بدون وزن و اهنگ مناسب براي بچه ها كه فقط به صرف چند بيت قافيه دار و نقاشيهاي رنگارنگ به اسم اونا مي فروشن يادمه يه نقدي راجع به كتابهاي بچه ها تو بازار خوندم و به عنوان نمونه مناسب از كتاباي استاد منوچهر احترامي نام برده بود كتابا و شعرايي براي همه نسلها...

 

زندگی منوچهر احترامی به روایت ایسنا

منوچهر احترامی دنیای طنز و کودکان را تنها گذاشت. این طنزپرداز و نویسنده‌ی پیشکسوت کودکان و نوجوانان که شخصیت «حسنی» او سال‌هاست همراه ایرانی‌هاست، نیمه‌شب گذشته و در آستانه‌ی روز بارانی تهران رفت، تا جای لبخندهایی که بر چهره‌ها می‌نشاند، تا همیشه خالی بماند.

شاعر و قصه‌گوی کوچک و بزرگ ایران در سن 67سالگی و بر اثر نارسایی قلبی در بیمارستان از دنیا رفت.

منوچهر احترامی متولد سال 1320 در تهران، لیسانس حقوق قضایی داشت و کارمند بازنشسته‌ی مرکز آمار ایران بود.

طنزنویسی حرفه‌یی خود را از هفته‌نامه‌ی طنز «توفیق» آغاز کرد. علاوه بر همکاری با رادیو، تلویزیون و سینما، پژوهشگر، مدرس و داور بسیاری از جشنواره‌های طنز و کودکان بود.

او سال‌ها به عنوان طنزنویس با نشریات مختلف همکاری داشت و در چند سال گذشته، اغلب آثارش را در مجله‌ی «گل‌آقا» چاپ می کرد. مجموعه‌ای از این آثار را نیز در کتاب «جامع‌الحکایات» منتشر کرد.

منوچهر احترامی بیش از 50 عنوان کتاب برای کودکان نوشته و منتشر کرده، که «حسنی نگو یه دسته گل»، «خروس نگو یه ساعت»، «خرس و کوزه‌ عسل» و «دزده و مرغ فلفلی» از آن جمله‌اند.

مجموعه‌ی کارهای «حسنی نگو یه دسته‌گل» او از دهه‌ی 60 تا امروز، با مجموع تیراژ چندمیلیونی همچنان یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های کودکان به‌شمار می‌رود.

«طنز در ادبیات تعزیه» از آخرین آثار منتشرشده‌ی احترامی است.

چندی پیش نیز نخستین کتاب از مجموعه‌ی «طنزآوران امروز ایران» ویژه‌ی او و در بررسی آثار طنزش انتشار یافت.

احترامی سال گذشته نیز برگزیده‌ی دومین جشنواره‌ی شعر فجر در بخش اجتماعی شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:10  توسط عسل و عشاق  |